برخی جنبههای آموزش est و روانشناسی فراشخصی
ورنر ارهاد و جیمز فَدیمَن
نویسنده: نشریهی روانشناسی فراشخصی، ۱۹۷۷، جلد ۹، شماره J، ۱ فوریهی ۱۹۷۷، سانفرانسیسکو، کالیفرنیا
منبع: https://wernererhardbiography.com
این متن نسخهی ویرایششدهای از گفتوگویی است که در یک جلسهی غیررسمی بین چند تن از اعضای انجمن روانشناسی فراشخصی، چند ویراستار نشریه، و دوستان برگزار شده است.
ورنر ارهاد بنیانگذار و سخنگوی اصلی «آموزش سمینارهای ارهاد» (est) بود. جیمز فدیمَن مدرس، نویسنده، رئیس سابق انجمن و ویراستار همکار در نشریه است. پس از سخنان آغازین توسط فرانسز واگان کلارک، رئیس انجمن، گفتوگوی زیر با مشارکت گهگاه حضار (یکی از حضار) انجام شد.
جیمز فدیمَن:
یک نکته هست که مطمئن نیستم آیا من و تو در موردش توافق داریم یا نه، و آن نقش «خود» یا «شخصیت» است. شاید چون من خیلی به «بیارزش کردن» شخصیت علاقهمندم. هر چه بیشتر، به جای واژهی «شخصیت» از اصطلاح «درامای شخصی» استفاده میکنم، طوری که حتی وقتی کسی از «موضعش خارج میشود» (بهاصطلاح est)، باز هم کافی نیست، چون هنوز به خودِ خروج از موضعش وابسته است. به نظرم این دیدگاه بیشتر یک ارزش فراشخصی است که شاید تو آن را نپذیری.
ورنر ارهاد:
نه، من کاملاً با چیزی که گفتی موافقم. اما اجازه بده بگویم که فکر میکنم تفاوت ممکن است در مسیر باشد. آنچه با شخصیت انجام میدهیم این نیست که از آن دوری کنیم، نادیدهاش بگیریم، سرکوبش کنیم یا کنار بزنیم، بلکه این است که مسئولیت آن را بپذیریم، رابطهمان را با آن کامل کنیم، از آن فراتر برویم، و بنابراین شخصیت را به عنوان یک «محتوا» در «متنی» که هنگام فرارَوی از شخصیت خود میشویم، بگنجانیم. پس، بهجای حذف شخصیت (که مطمئن نیستم روانشناسی فراشخصی هم بخواهد شخصیت را حذف کند)، میخواهم روشن کنم که est به هیچوجه خواهان حذف شخصیت نیست. بلکه فرد باید مسئول آن باشد، خودش آن را خلق کند، بهجای آنکه تحتتأثیر آن باشد. اساساً فرد شخصیت خود را «کامل» میکند تا از وابستگی به آن رها شود.
جیمز فدیمَن:
کاملاً با این نگاه همراه هستم. فکر میکنم تفاوت در این نیست که بخواهیم شخصیت را «نابود کنیم» یا «نادیده بگیریم» یا «بیارزش» بدانیم. چیزی که نهایتاً برای من روشنکننده بود این بود که با چند نفر آشنا شدم که از هر نظر، انسانهای روشنضمیر بودند و کار خودشان را میکردند، ولی همچنان شخصیت داشتند. و شخصیتشان هنوز نقصهایی داشت، اعصابخُردی، آشفتگیهای روانی، و چیزهای بدی که از مادرشان بهجا مانده بود، و من با خودم گفتم: «اوه، چه فاجعهای! آدم روشنضمیر باشی و هنوز هم شخصیتت باهات باشه!»
ولی بعد که دیدم چطور رفتار میکنند، متوجه شدم که همچنان دست و مو دارند! از این نظر، شخصیت مانع کارکرد آنها نبود، ولی منشأ عملکردشان هم نبود. شخصیتشان در کنارشان بود و وقتی لازم بود، وارد عمل میشد.
ورنر ارهاد:
دقیقاً. این، بهنظر من، یکی از رایجترین برداشتهای غلط در مورد چیزی است که ما دربارهاش حرف میزنیم. این تصور که آدمهای روشنضمیر شخصیت ندارند، یا مو دارند یا ندارند (بسته به سنت مربوطه)، یا روانرنجور نیستند و… این نوعی مبارزهی شخصی من است – انسانسازیِ قهرمانان. ولی اینجا یک دوراهی وجود دارد. اگر قهرمان را انسانی کنی، ممکن است ویژگیهای انسانی یا شخصیت را قابلقبول جلوه دهی، و این هم راهحل نیست. دقیقاً همانی است که تو توصیف کردی. احساس میکنم کاملاً در این مورد با هم همنظر هستیم. دلم میخواهد اگر تفاوتی بین ما هست، آن را پیدا کنیم. چون تو در هر دو حوزه (est و روانشناسی فراشخصی) بینش بهتری داری، شاید بهتر باشد تو بگویی که فکر میکنی تفاوتها دقیقاً کجا هستند.
جیمز فدیمَن:
خب، قطعاً تفاوتی در روش وجود دارد. فکر میکنم تو بیشتر از سنتی میآیی که در آن، افراد باید چند روزی جلوی معبد بنشینند، در سرما، گرسنه، درمانده، و اگر هنوز هم خواستند وارد شوند، آنوقت اجازهی ورود به آنها داده میشود. ولی بسیاری از کارهایی که من به آن علاقه دارم، از روشی استفاده میکنند که در آن، کسی بیرون میرود و در همان حال که آنها بیرون نشستهاند، کمی سوپ بهشان میدهد. «میلارپا» (در کتاب صدهزار سرود میلارپا) یک دوگانگی فوقالعاده دارد: او میرود برای «مارپا» کار کند و مارپا با او مثل یک فاجعهی کامل رفتار میکند – او را کتک میزند، لگد میزند، به او غر میزند، مریضش میکند – و هر از گاهی، همسر مارپا میآید، کمی سوپ و کمی محبت به او میدهد و میگوید: «نگران نباش، او از تو متنفر نیست؛ این چیزیست که به آن میگوید آموزش.»
و به یک معنا، تو خودت را روشنتر در جایگاه همان معلمی میبینی که بهاصطلاح مردم را کتک میزند و زخمیشان میکند. آن سوی لطیفتر و شفقتآمیزتر – نقش همسر مارپا – کمتر دیده میشود. مشخص است که est شفقتآمیز است، ولی این شفقت از نوع «شمشیر فولادی» است، و من با آن سبک چندان راحت نیستم. میبینم که در کار خودم، وقتی میخواهم افراد را به جلو ببرم، همیشه از جایگاهی بسیار نرمتر و ملایمتر شروع میکنم.
ورنر ارهاد:
بله.
جیمز فدیمَن:
ما قبلاً هم دربارهی این موضوع حرف زدهایم، مثلاً در مورد نحوهی برگزاری یک کارگاه ارتباطی. اینکه آیا لازم است ناراحتیها یا اضطرابها و تنشها و آشفتگیهای افراد را به سطح بیاوری تا کار انجام شود؟ فکر میکنم اینجاست که ممکن است روشهایمان با هم فرق داشته باشد.
ورنر ارهاد:
بله، و باز هم فکر میکنم این تفاوت بیشتر در «شدت» است تا ماهیت. برای مثال، در آموزش est برای من کاملاً روشن است که اگر افراد در طول این فرایند، تجربهی «دوستداشتهشدن» را نداشته باشند – منظورم دلسوزی نیست، واقعاً منظورم عشق است – چیزی در آموزش از آنها دریغ شده است. در طول مسیر، باید به این نکته پی ببرند که کسی که در حال آموزش آنهاست، دوستشان دارد و این کار را از دل تجربهی عشق انجام میدهد.
به همان اندازه، کاملاً با تو موافقم که اگر طیفی از روشها وجود داشته باشد، est احتمالاً در یک سوی آن قرار میگیرد و تو و دیگر کسانی که خودشان را متعلق به حوزهی فراشخصی میدانند در سوی دیگر. اما چیزی که میخواهم بگویم این است که برایم ناراحتکننده خواهد بود اگر بخواهم est را بهکلی فاقد آن نوع لطیفتر از شفقت بدانم. و از سوی دیگر، همینقدر ناراحتکننده خواهد بود اگر روانشناسی فراشخصی را کاملاً خالی از نوع سختگیرترِ شفقت بدانیم.
جیمز فدیمَن:
بعد از تجربهی آموزش تو، قطعاً آدم سختگیرتری شدهام.
ورنر ارهاد:
اینجا جایی هست که فکر میکنم واقعاً فرصت خوبی برای کاوش وجود دارد – البته ممکن است در این زمینه هم کاملاً با هم موافق باشیم. میخواهم این بخش از گفتوگو را با چیزی شروع کنم که «گِرِگوری بِیتسون» آن را «تاریخ طبیعی» مینامد، و دربارهی چیزی صحبت کنم که بهطور معمول «تجربه» نامیده میشود، یا چیزی که معمولاً وقتی میگوییم «تجربه» منظورمان آن است.
اگر به کسی بگویی: «الان داری چی رو تجربه میکنی؟» و او سعی کند آن را توصیف کند، متوجه میشود که بهترین کاری که میتواند بکند این است که آنچه را «لحظهای پیش» تجربه کرده توصیف کند، و هرگز نمیتواند آنچه را دقیقاً در «همین لحظه» تجربه میکند توصیف کند.
علاوه بر آن، او حتی نمیتواند به آنچه در لحظه تجربه میکند فکر کند، یا آن را ادراک کند، چون همینکه بخواهد آن را ادراک کند، آن را به گذشته میبرد.
پیشنهاد میکنم که حتی از این هم بدتر است. نهتنها نمیتواند آنچه را اکنون تجربه میکند، درک کند، بلکه در بهترین حالت فقط میتواند چیزی را که لحظهای پیش تجربه کرده بود، درک کند. در واقع، او حتی قادر به درک آنچه لحظهای پیش تجربه کرده هم نیست. بهترین کاری که میتواند بکند، درک «نمادهایی» است که برای ثبت آن تجربه به کار رفتهاند. در نهایت، تمام ادراک ما تنها از نمادهاست، نه از خودِ تجربه.
و این نمادهای تجربه، مفهومی و تا حدی تصویریاند – شاید واژهی «مفهومی» از نظر فنی دقیقتر باشد.
پس، ما تجربه داریم و مفاهیمی دربارهی تجربه. و هدف از این مفاهیم، سازماندهی تجربه است؛ وگرنه باید کورکورانه دیوارهای اتاق را بگردیم تا شاید راه خروجی پیدا کنیم، چون اصلاً مفهومی به نام «در» در ذهنمان وجود ندارد. و بعد، فقط تصادفی ممکن است از راه خروجی بیرون بیفتیم! بنابراین، مفاهیم دربارهی تجربه، بسیار ارزشمندند چون به ما اجازه میدهند در دنیا زنده بمانیم و عمل کنیم.
میتوان گفت تجربه یک «فرایند» است، لحظه به لحظه، و مفهوم چیزی است دربارهی تجربه – سازماندهندهی آن است، یا اصلِ سازمانبخش آن. اگر بخواهیم سادهتر حرف بزنیم، من به مفهوم میگویم «اصل توضیحی».
از نظر من، آنچه در زندگی مردم خراب میشود، وقتی است که مفهومها شروع میکنند به تعیین تجربهها. در این حالت، فرد وارد تجربهای میشود که توسط مفهوم شکل گرفته؛ تجربهای که آن مفهوم را تقویت میکند، و این باعث میشود تجربهاش بیشتر تحتتأثیر همان مفهوم شکل بگیرد، که باز هم آن مفهوم را تقویت میکند، و این چرخه ادامه مییابد.
در این حالت، مردم تقریباً بهمعنای واقعی کلمه از تجربهی زندگی خارج میشوند و وارد حالتی مکانیکی میگردند که در آن، تمام یا بیشتر تجربههایشان، برگرفته از مفهوم است.
مثلاً اگر از کسی بپرسی: «آیا همسرت را دوست داری؟» و او بگوید: «بله، ولی خیلی با او کنار نمیآیم»، در واقع منظورش این است که با «مفهوم» دوستداشتن همسرش زندگی میکند، نه با خود تجربهی آن. و حتی ممکن است اصلاً آن را تجربه نکند.
بعد، اگر مفهومهای تو با ارزشهای جامعه همراستا باشد، به تو میگویند «موفق»، و اگر نه، تو را «خلافکار»، «انقلابی»، «دیوانه» و… مینامند.
پس فقط دو راه داری:
اول، آن ایدهی قدیمی که با افراد منحرف چه باید کرد – اینکه باید مفاهیم «درست» را از راه نوعی شستوشوی مغزی به آنها داد (واژهای جدید برای تکنیکی بسیار قدیمی). این را همچنین «فرهنگپذیری»، «اجتماعیسازی» و مانند آن نیز مینامند.
دوم، میتوانی به آنها «درمان» بدهی.
برداشت من از درمانهای جدیدتر این است که آنها در فاصلهی میان مفهوم و تجربه مداخله میکنند، و چنگالِ مفهوم بر تجربه را باز میکنند تا فرد بتواند مستقیماًتر تجربه کند. این تکنیکها به افراد کمک میکنند با بدنشان، حس حرکت، شیوهی بودن، احساسات، هیجانات و… ارتباط برقرار کنند.
و حالا میخواهم «راه سوم» را پیشنهاد کنم.
این راه سوم توصیفپذیر نیست، چون زبان ما تقریباً فقط برای برخورد با مفاهیم و اصول توضیحی طراحی شده است، نه برای «کیفیت تجربهای». این بخش سومِ بازی، عمدتاً از طریق زبان قابلدستیابی نیست. فقط میتوان به آن اشاره کرد، نمیتوان آن را به دام انداخت.
دارم دربارهی چیزی حرف میزنم که واژهای برایش وجود ندارد، و واقعاً هیچ راهی برای صحبت دربارهاش نیست، چون حتی دستور زبان هم برای آن درست کار نمیکند.
من به این گزینهی سوم میگویم «اصول مولدِ زندگی».
پس سه سطح داریم:
اول، اصول مولد زندگی؛
دوم، خودِ فرایند زندگی؛
سوم، اصول توضیحی زندگی.
وقتی در سطح اصول مولد عمل میکنی، دیگر نمیتوانی زندگی را توضیح دهی.
در ذن گفته میشود: «آنها که میدانند، نمیگویند.»
بهعبارت دیگر، آنچه فرایند را تولید میکند، آن را سازماندهی یا توضیح نمیکند.
و اینکه میگویند «آنها که میگویند، نمیدانند»، یعنی آنچه فرایند زندگی را توضیح میدهد، منشأ آن فرایند نیست؛ فقط آن را سازماندهی میکند.
تا جایی که من میفهمم، روانشناسی فراشخصی کاملاً با اصول مولد سروکار دارد – حداقل از مسیر الگوهای فرایندی و مفهومی به آنها نزدیک میشود.
این حوزه هنوز بخشی از ریشههایش را در درمان و روانشناسی دارد (که بیشتر مفهومیاند) و بخشی دیگر را در روانشناسی انسانگرایانه، که آن را تجربی میدانم.
بهنظر میرسد روانشناسی فراشخصی در اصل با اصول مولد سروکار دارد.
و حالا فقط برای اینکه بتوانیم در این مورد گفتوگو کنیم، بیایید به این اصول مولد بگوییم «تجریدات».
جیمز فدیمَن:
مدلی که تو پیشنهاد میکنی، مدلیست که به سمت تجرید اشاره دارد. در بودیسم، نامی برای این هست؛ به آن میگویند «قایق». یکی سوار قایق میشود و با آن، آب بزرگ را میپیماید. فقط یک احمق، قایق را روی خشکی هم با خودش حمل میکند. ما به این آدمها میگوییم «احمقهایی که دانشمند یا الهیداناند!» بعضی از آنها برای همین نشریه مینویسند. مدتی اینجا پرسه میزنند، بعد میفهمند که جنسشان آنطرف به درد نمیخورد و برمیگردند – که البته خودم را هم اینگونه میبینم چون عاشق بازی با مفهومها هستم، مثل شعبدهبازی با توپهای بینامرئی بیسبال!
ورنر ارهاد:
مدلهای معمول، تجرید را حذف میکنند و فقط تجربه و مفهوم باقی میماند. یا تو یک آدم احساسی هستی، یا یک آدم باهوش؛ یکی از این دو، و هیچوقت این دو به هم نمیرسند. فکر میکنم بعضی از آدمهای روانشناسی انسانگرایانه هم همین نگاه را پذیرفتهاند. پیشنهاد من این است که هوش واقعی، محصول «تجرید» است.
زمانی بود که نمیشد نظریهی نسبیت را واقعاً «یاد گرفت»، هرچند میشد آن را دانست. به عبارت دیگر، میتوانستی آن را تجرید کنی، ولی نمیتوانستی مفهومسازیاش کنی. در زمان کوپرنیک، احتمالاً نمیشد «خورشید در مرکز منظومهی شمسی است» را بهعنوان یک مفهوم تصور کرد. اما میتوانستی آن ایده را خلق کنی، آن را «بدانی» با ایجاد کردنش – نه از راه مفهومسازی، بلکه با آفرینش.
فیزیک برای من جذاب است چون در مرزهایش، اینشتین فیزیک را از «حس» و از «مفهوم» بیرون کشید. حتی اگر از مفاهیمی استفاده کنی که بهنظر میرسد فراتر از دنیای حواساند، در نهایت ریشهشان به همان حواس برمیگردد. مثلاً بینهایت، یک نماد فوقالعاده است. میتوانی آن را در مرکز مفاهیمات بگذاری، با آن مدلسازی ریاضی کنی، و واقعاً هم زیباست.
اما مفهومِ بینهایت و احساسِ بینهایت در سطح تجرید، برای من دو چیز کاملاً متفاوتاند. پس، مفاهیم یک منطق دارند و تجریدها منطق دیگری – و این دو منطق کاملاً متفاوتاند. آنها بر دو نظام معرفتشناختی کاملاً جداگانه بنا شدهاند.
جیمز فدیمَن:
فکر کنم من دارم از جایگاهی به نام «یقین» به این قضیه نگاه میکنم. یقین، دقیقاً در مرکز تجرید است. شکل تنزلیافتهی یقین، میشود «دانش»، و از آنجا سرازیر میشود به پایینترین سطوح مثل «توجیه» یا «دلیلتراشی».
مفهوم «بینهایت» – که اصلاً برایم قابلهضم نیست – برایم بیشتر به صورت «ابدیت» قابلاستفاده است. در دنیای مفهومی، ابدیت یعنی «زمانی بسیار طولانی»، اما در دنیای تجرید، ابدیت یک تجربه است – و میدانم خیلی از کسانی که اینجا هستند آن را تجربه کردهاند. اگر تجربهاش نکرده باشی، نمیدانی دربارهی چیست. وقتی کسی میپرسد: «خب ابدیت یعنی زمان خیلی زیادی، درسته؟» میگویی: «نه، اون نیست.» بعد میگوید: «خب یه زمان خیلی خیلی طولانی چطوره؟ مثلاً سه تا از اونها؟»
چیزی که برایم جالبه اینه که من در واقع، بیشتر دنبال اون علامتهای کوچیکی هستم که آدمها جا میذارن. این همون مشکل قدیمیست؛ یکی مسیر رو نشون میده، و مردم میان و انگشتش رو میمکن!
من واقعاً به این علاقه دارم که روانشناسی فراشخصی داره تلاش میکنه یکجور نقشهی راه طراحی کنه که نهتنها بگه: «این انگشته که مسیر رو نشون میده»، بلکه یک تابلوی دیگه هم بذاره که بگه: «این فقط یه انگشته، نخورش!»
من روانشناسی فراشخصی رو در اصل فعالیتی بسیار عقلانی میبینم که از دل تجربه برمیخیزه، از ابدیت تغذیه میکنه و میخواد ببینه چه میشه.
یکی از داستانهای معروف «رام داس» دربارهی استادشه که میرفت و از نیروانا درمیاومد. [نفس عمیق میکشه]… میرفت توی نیروانا، بعد برمیگشت و همهچیز براش جدید، باحال و شگفتانگیز میشد، بعد یه چیزی از جایگاه یقین میگفت. بعد کمکم دوباره گیر میکرد تو دنیا؛ فکر میکرد گرسنهست، یا یه هندو پیر شده، یا هر چی که بود، بعد یه نفس دیگه میکشید و باز میرفت بیرون.
و اون «بیرون»، همون ابدیت بود، بیزمانی، بیخودی و… و بعد برمیگشت، همهچیز دوباره نو میشد و باز یه چیزی میگفت.
اگه تجربهی اون جایگاه یقین رو داشته باشی و هرازگاهی «ازش بیای بیرون»، این داستان خیلی معنا پیدا میکنه. اگر نه، فقط یه داستان عجیبغریب دیگه از رام داس به نظر میرسه.
از نظر فیزیولوژیک هم به نظر میرسه که نمیتونی توی اون فضا بمونی، چون اون نوع ابدیت «زمان طولانی» نیست – تو در زمان هستی، پس در نتیجه باید بیای و بری. و در مورد آموزش est، یا نشستن ذن، یا حتی مصرف مواد، یا افتادن از پلهها، یا کلی چیز دیگه، اینه که ممکنه برای لحظهای، به «ابدیت» نفوذ کنی.
و وقتی چند بار واردش شدی یا به اندازهی کافی طولانی اونجا بودی، حداقل مطمئنی که اون «وجود داشت».
یه عبارتی در آموزش est هست که میگن «گرفتمش»، در حالیکه در واقع باید بگن «داشتمش»، چون تنها چیزی که واقعاً میگیری اینه که یه زمانی «داشتی»ش. بهمحض اینکه بگی «دارمش»، دیگه نداریش – ولی میدونی که داشتیاش و همین میتونه همهچیز رو تغییر بده.
فکر میکنم همهی ما داریم دربارهی همین حرف میزنیم و تمام کار ما توی همین مسیر بوده. داریم علامتهای مختلف و راههای متفاوت ارائه میدیم.
و چیزی که در کار تو [ورنر] دوست دارم اینه که آموزش est این امکان رو برای آدمهایی فراهم کرده که هیچ تابلو یا علامت دیگهای نداشتن، تا اون لحظهی ابدیت، یا یقین، یا بینهایت رو تجربه کنن.
ورنر ارهاد:
یه چیزی هست که باید بگم. میخوام چیزی بگم که از معنای واقعی حرفم کمتره – انگار که دارم یواشکی به سمت حرف اصلیم میرم.
میخوام بگم که اگه مدام به خودت یادآوری نکنی که داری دربارهی چیزی حرف میزنی که اصلاً نمیشه دربارهش حرف زد، خیلی زود به نتیجهگیریهای نادرست میرسی.
وقتی داری با نمادها بازی میکنی، میتونی به نتایجی برسی که کاملاً منطقی و سازگار با اون سیستم نمادها هستن – اما این نتایج در قلمرو تجربه تقریباً هیچ اعتباری ندارن و در قلمرو تجرید که هیچ.
پس در سطح مفهوم، با نمادها بازی میکنیم، به جوابهای جدید میرسیم، یا به راههای تازه برای نگاه کردن. و این فرایند واقعاً دلپذیره، آدمها لذت میبرن، من هم لذت میبرم.
راستی، خیلی از حرفهات رو دارم تکرار میکنم تا یادمون بمونه: یک ایدهی خوب، لزوماً دربارهی تجربه یا تجرید، ایدهی «دقیقی» نیست.
بهنظر من، مفهوم هیچوقت برای گفتن «حقیقت» در دنیای تجربه کافی نیست – همیشه نوعی نقص داره.
و این نقص، یک نقص خطی نیست، بلکه نقصی کوانتومیه. یعنی فقط کمتر از تجربه نیست، بلکه اصلاً متفاوت از تجربهست.
میخوام به روانشناسان فراشخصی بگم که حواستون به نقص مشابهی دربارهی خود «تجربه» هم باشه.
حال خوب، خلسه، دانایی، بینش، هر چی – اونقدر فراتر از مفهوماند که بینشهای ارزشمندی دربارهی مفاهیم میدن، و به همین دلیل خیلی جذاب میشن؛ انگار یه طعمهن که ممکنه گیرت بندازن و باعث بشن همونجا وایسی.
وقتی بینشهای شگفتانگیز داری، حس فوقالعادهای داری، حس یکیبودن، حس بیکرانی یا بیجایی… اون موقع خوبه که حواست باشه اونجا هم «منبع» فرایند نیست، بلکه خود فراینده – و این فرایند منبعی داره.
اجازه بده یه مثال بزنم. فرض کن من و تو کرمابریشم هستیم، روی زمین. داریم دربارهی این صحبت میکنیم که اون بالا، روی اون برگ، بودن چهجوریه.
تو میگی: «ببین، میخوام یه چیزی بهت نشون بدم. میخوام بفهمی که میشه از این پایین، بدون خزیدن از فضای بینراه، بری اون بالا، روی اون برگ.»
من میگم: «این دیگه خیلی دیوونهبازیه. از نظر تجربهای محاله – چون هزار بار از این گیاه بالا رفتهام و میدونم اینطوری نمیشه.»
پس بهت میگم: «داری دربارهی یه مفهوم حرف میزنی، دربارهی رفتن از اینجا به اونجا بدون عبور از فاصلهی بینشون.»
و متهمت میکنم به اینکه داری یه جور مفهومسازی دیوونهوار میکنی، چون با واقعیت اجماعی جور درنمیاد.
ولی اگه خوب فکر کنی، میبینی که یه کرمابریشم اصلاً نمیتونه ایدهی «پرواز» رو بفهمه – اصلاً توی جهانش وجود نداره.
من این مثال رو خیلی دوست دارم، چون فرقی نمیکنه کرم بدونه یا ندونه؛ در نهایت تبدیل به پروانه میشه – و این همون دیدگاه منه دربارهی اینکه مسیر همهچیز به کجا میره.
پس شاید کل این گفتوگو بیربط باشه!
اما برای پروانه، ایدهی پرواز کاملاً طبیعیه. پرواز او، در دل خودش همون «بالا رفتن از دیوار» یا «فاصلهی بین زمین تا برگ» رو دربرمیگیره.
پس یکی از چیزهایی که میخوام به آدمهای فراشخصی بگم اینه که همونطور که بین «مفهوم» و «تجربه» تفاوت هست، بین «تجربه» و «تجرید» هم تفاوت هست.
فرایند زندگی، منطق خودش رو داره؛ معرفتشناسی خودش، فلسفهی خودش و هستیشناسی خودش – که کاملاً متفاوت از، و غیرقابل پیشبینی توسط، منطق و معرفتشناسی و فلسفهی تجربهست.
حالا یه نکتهی آخر هست که میخوام بگم، ولی فکر کنم نوبت توئه…
جیمز فدیمَن:
الان یه تصویر اومد تو ذهنم، تصویر یه موجسوار. اگه تا حالا موجسواری کرده باشی، مخصوصاً اگه موجسواری بدنی کرده باشی که حسابی با موج یکی میشی، یه حس کامل از یگانگی و یکیشدن با همهچیز بهت دست میده.
حالا تصور کن بری به یه موجسوار بگی: «ببخشید، میدونی علت این موجی که سواریش میکنی ماهه؟» اون ممکنه بگه: «بعید میدونم، چون با هر روش شناختی که دارم، واضحه که این موضوع هیچ ربطی به ماه نداره!»
گفتن اینکه علتش ماهه، یه جورایی انگار از یه فضای ذهنی دیگه میآد – حتی اگه درست باشه، یه چیزی از خود زندگی کم میکنه.
حالا مطمئن نیستم که این تصویر با چیزی که تو گفتی جور درمیاد یا نه.
ورنر ارهاد:
فکر میکنم کاملاً جور درمیاد. برداشت من از حرف تو اینه که «با تجربه باید چی کار کرد؟ تجربهاش کرد، آگاه بود، در لحظه بود، توش زندگی کرد.»
حالا آیا میخوای بگی که باید در منبع تجربه هم حضور داشته باشم و بهش آگاه باشم؟ حتی اون هم یه جورایی چیزی از خودِ تجربه کم میکنه.
کاملاً موافقم. خیلی زیبا افتادی توی تلهام!
جیمز فدیمَن:
الان میتونی اون نکتهی آخرت رو بگی.
ورنر ارهاد:
بله. دلیل اینکه میگم تو افتادی تو تله – که البته واقعاً نیفتادی، چون اگه افتاده بودی، من اینو نمیگفتم – اینه که تو داری ارزشهای تجربهای رو به تجرید نسبت میدی، در حالیکه تجرید وقتی از درون خودش دیده بشه، هیچ ارزش تجربهای نداره.
تجرید فقط زمانی ارزش تجربهای داره که از جایگاه «تجربه» بهش نگاه بشه، درست همونطور که تجربه، از نگاه مفهوم، چندان ارزشی نداره.
پس اعتبارِ یک تجرید از درون ساختار مفهومی قابلپیشبینی نیست و حتی ممکنه احمقانه یا عجیب بهنظر بیاد.
اجازه بده یه مثال دیگه بزنم.
فرض کن یه دسته کارت داری که از آس تا شاه به ترتیب چیده شدن. حالا ممکنه بخوای بدونی «شاه» چیه.
اگه از آس شروع کنی، باید بری آس، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت… و هر قدم نزدیکتر میشی تا در نهایت میرسی به شاه و میگی: «آها، حالا میدونم شاه چیه، چون ایستادم روی بیبی و رسیدم به شاه.»
اما چیزی که من میگم اینه که حتی اگه شاه رو اینطوری بشناسی، وقتی از اون طرفِ دسته کارت – از بالا – شروع کنی و بیای پایین، درکِ شاه یه چیز کاملاً متفاوت خواهد بود.
همینطور، اگه تجربه رو «از عقب» بفهمی – که فکر میکنم انسانها همینطوری هستن – اون وقت، هر چقدر هم باهوش باشی، باز هم نادانی.
چون در بهترین حالت فقط میتونی اون رو توضیح بدی، اما مهارتی درش نداری. یا در بهترین حالت میتونی اون رو مجبور کنی اتفاق بیفته – که این نقطهی مقابل «مهارت در آن» است.
پس، من میگم که اگه از سرِ طیف تجریدی شروع نکنی – یعنی از «علتِ امور» – اگه تجربهات از سرچشمه نیاد، اونوقت واقعاً تجربهای نیست.
و اگه از تجربهات مفاهیم نسازی، اونوقت حتی در سطح مفهوم هم کامل نیستی.
دارم پیشنهاد میکنم که یه دنبالهی منطقی اینجا هست – یه جریان منطقی، یا مناسب، یا طبیعی.
جیمز فدیمَن:
به این جریان میشه از دو زاویه نگاه کرد. یکی اینه که «رهایی» برای کسی که رهاست، هیچ ارزشی نداره – چون اون فضا دیگه بیارزشه. و این خیلی دردناکه وقتی که آدم در حال تلاش برای رسیدن به رهاییه، چون وقتی بهش برسی، دیگه برات مهم نیست.
اون یکی زاویه اینه – و اینو از یه منبع صوفی نقل میکنم – «خر با بار کتاب، هنوز یه خره!»
و همونطور که تو گفتی، ما اینجاییم… از طرف همون بار کتابها اومدهایم وسط این ماجرا!
اولین پژوهشی که من خیلی سال پیش با روانگردانها انجام دادم، اینو نشون داد که یه چیز اساسی بعد از فقط یه دوز بالای روانگردان در شرکتکنندهها تغییر کرد.
ما سعی کردیم بفهمیم چی تغییر کرده، و واقعاً فیزیولوژیکی نبود. بیشتر مربوط به ساختار شخصیت بود، ولی بهطور مشخصتر، نگرشها، باورها و ارزشها بودن که بهطرز چشمگیری، تقریباً یکشبه، دگرگون شدن.
بعدش، اون افراد مدتها تلاش میکردن که زندگیشون رو طوری بازسازی کنن که این ارزشهای جدید توش جا بگیره.
یکی از حضار:
میشه گفت همون اتفاق برای افرادی که از آموزش est عبور میکنن هم میافته؟
ورنر ارهاد:
بله، من میگم که این یک نتیجهی ثانویهست، نه اولیه.
نتیجهی اصلی برای من، «تغییر در نگرش» نیست – اون بهصورت ثانویه اتفاق میافته – بلکه تغییر در «نگرش به نگرشها»ست.
یعنی بهجای اینکه کسی بگه: «من قبلاً نگرش گندی داشتم، الان نگرشم مثبته»، میشنوی: «من قبلاً توی نگرشم گیر کرده بودم، چه اون نگرش گند بوده، چه مثبت. و فکر میکردم این نگرشِ منه، این خودِ منه. ولی حالا میبینم که یه طیف کامل از نگرشها دارم که توش حرکت میکنم – هیچکدومشون من نیستم، و هیچکدوم، نگرش من نیستن – چون من اصلاً نگرشی ندارم؛ من فقط دارم میبینم که نگرشها میان و میرن.»
فکر میکنم وقتی این اتفاق میافته، وقتی از نگرش فراتر میری و دیگه بهش وابسته نیستی، اونوقت ممکنه ببینی چیزها واقعاً افتضاحن، ولی خب که چی؟ فقط بدونی که «افتضاحن»، همین.
دیگه اینطور نیست که چون افتضاحن، «وای چه فاجعهای!»
الان فقط میدونی که افتضاحن. بعداً ممکنه همهچیز عالی بشه. بعد از اون، دوباره ممکنه افتضاح بشه. و این چرخه همینطوری بدون ترتیب خاصی میچرخه.
در هر صورت، من اینجا بین کلی روانشناس هستم، پس نمیتونم بذارم به این راحتی از بحث نگرش در بری!
جیمز فدیمَن:
از نگرش (attitude) تا سعادت (beatitude)!
یکی از حضار:
شاید بهتر باشه یه نگاهی بندازیم به اینکه واقعاً «نگرش» یعنی چی. بهنظرم چیزی که شما توصیف میکنین بیشتر به «حالت» یا «مود» نزدیکه.
ورنر ارهاد:
از نظر فنی، نگرش یعنی «نحوهی نگهداشتن جهان»، یا «شیوهی نگهداشتن چیزی که بهش نگاه میکنی».
بهعبارت دیگه، تو یه نقطهنظر دربارهی محتوای ادراکت یا محتوای تجربههات داری.
یکی از حضار:
این واژه ریشهاش از «نحوهی نگهداشتن خودت در جهان» میاد – یه جور وضعیت بدنی.
جیمز فدیمَن:
واژهی «نگرش» در واقع یعنی یک «موضع» یا «ایستار».
هر بار که مردم سعی میکنن آموزش فراشخصی یا روانشناسی فراشخصی یا هر حوزهی دیگهای رو تعریف کنن، من همیشه میگم: «نه، فراشخصی اون نیست، فقط یه ایستاره، یه نگرشه، یه جور نحوهی ورود به چیزی که قراره بهش بپردازی.»
این شیوهی منه برای اینکه نذارم ما تبدیل بشیم به اون دسته از آدمهایی که بقیه بگن: «اونا توی نگرششون گیر کردن، بهتره یه چیز جدید درست کنیم.»
ورنر ارهاد:
این یکی از چیزهاییه که بهنظرم در مورد فراشخصی واقعاً درخشان و نابغهوار بهنظر میرسه.
فراشخصی واقعاً فراتر از «نقطهنظر»ه.
خود واژه هم تقریباً همین معنی رو میده.
یکی از حضار:
من به اون تمثیل کرمابریشم علاقهمند شدم، و به اون جملهی سریعت دربارهی اینکه کرم، در هر صورت، پروانه میشه، و برای اینکه اون فرایند اتفاق بیفته، اصلاً لازم نیست خودش بدونه.
و بعد با خودم گفتم، خب، اگه اینطوره، پس چرا est؟ چرا آموزش فراشخصی؟ قطعاً نه چون نیازه.
ورنر ارهاد:
خب، در این مورد یه حرفی دارم.
زندگی، در اصل دربارهی «رسیدن» یا «ساختن»ه – و این تویی که تعریف میکنی «آن» چیه.
شاید معنیاش این باشه که توی محلهی درست زندگی کنی، یا برعکس، توی اون محله زندگی نکنی – بسته به فرهنگی که بهش تعلق داری.
اما زندگی در اساس، همونطور که در est هم میگیم، دربارهی «بقا»ست.
بیشتر دانستههامون از زندگی، قواعد بقا هستن. و تو میتونی باشکوه زنده بمونی یا کوچیک و ضعیف – اما مسئله همون زندهموندنه.
سه قانون اصلی برای بقا اینان: «بیشتر، بهتر، متفاوتتر.»
اینها جواب همهی مشکلاتیان که سر راه «ساختن زندگی» هستن.
اگه مشکلی داری، راهحلش یکی از ایناست یا ترکیبی از این سه: «بیشتر، بهتر، یا متفاوتتر.»
(راستی، کنار «متفاوتتر» یه پرانتز هست که روش نوشته «تغییر».)
برای همین از اینکه گفتی «ما بهش نیاز نداریم» خوشم اومد. چون واقعاً… چطور میشه دربارهی چیزی حرف زد که بهش نیازی نیست؟!
معلومه که احمقانهست که دربارهی چیزی که لازم نیست حرف بزنی – ما که توی این دنیا دربارهی چیزهایی که نیاز نداریم صحبت نمیکنیم!
توی دنیایی که ساخته شده برای «رسیدن»، تنها سؤال اینه که «چی لازم داری؟»
تنها سؤال اینه که اگه دربارهی بهتر شدن چیزی، یا بهتر شدن من، یا بهتر شدن اوضاع صحبت نمیکنی، یا اگه دربارهی «بیشتر» صحبت نمیکنی (که حالا نسخهی جدیدِ «بیشتر»، «کمتر»ه! یعنی ما باید «کمترِ بیشتر» داشته باشیم!) یا بهتر، یا متفاوت، اون وقت داری پرت و پلا میگی.
من به مردم میگم: شما به آموزش نیازی ندارید.
این آموزش شما رو بهتر نمیکنه.
نه سکسیتر میشید، نه باهوشتر، نه موفقتر از قبل.
هیچ فرقی نمیکنید، تغییری نمیکنید.
دقیقاً همون کسی باقی میمونید که وارد آموزش شدید – و چیزی ازش بهدست نمیارید.
مردم فقط چیزی رو ارزشمند میدونن، چون توی دنیای «رسیدن»، فقط «چیز»ها ارزش دارن.
«هیچچیز» بیارزشه.
و اینه کل حماقتِ باورنکردنیِ نگاه غربی به نیروانا.
بهنظرم بیشتر بوداییها تسلیم شدن و اونو طوری توضیح دادن که توی چارچوب ذهن غربی جا بشه.
و این کل ماجرا رو نابود کرده.
نیروانا بهنظرم انقدر بدیهیه که واقعاً نمیفهمم چرا بوداییها تسلیم شدن و شروع کردن به توضیح دادنش!
منظورم اینه که… این خودِ نیرواناست، واضحه! نمیتونه چیزی غیر از این باشه.
همهچیز دقیقاً همونطوریه که هست، و هیچچیزی اونطوری نیست که نیست.
و در لغتنامه، این همون تعریف «کمال»ه.
جیمز فدیمَن:
یه نفر قبلاً پرسید که اگه اونایی که داریم بهشون کمک میکنیم، واقعاً نیازی ندارن، پس برای چی این کارو میکنیم؟ خب، واضحه که چه کسی نیاز داره: ما.
یعنی من چرا دوست دارم با ششصد نفر حرف بزنم؟ چون اونها به من نیاز دارن؟ نه، اما اگه اونها اونجا نبودن، من نمیتونستم این کارو بکنم.
احساس من اینه که رواندرمانگرها، مخصوصاً، دارن با کارشون نیازهای خودشون رو برطرف میکنن.
یکی از حضار:
هفتهی پیش من و چندتا از دوستان داشتیم دربارهی پنجمین کنفرانس سالانهی انجمن صحبت میکردیم. موضوع بحثمون «منبع» و فرایند خلاقیت بود. یکی از دوستانم نقلقولی از اینشتین آورد (از گفتوگو با اینشتین):
«دانش، پیش از آنکه کاشف اول ظهور کند، از پیش آماده بود. او آن را خلق نکرد؛ فقط پردهای را که روی آن کشیده شده بود کنار زد. در نهایت، همهچیز به شهود برمیگردد؛ به معنای واقعیِ آگاه شدن از چیزها – نگاه دقیق به اشیا، حالات، و روابط. و این نگاه دقیقِ همراه با شگفتی، همیشه امتیازِ معدودی از انسانهای برگزیده بوده.»
و البته من اضافه میکنم که او گفته بود «و زنان.»
جیمز فدیمَن:
در سنت اسلامی گفته میشه که محمد پیش از آفرینش زمین وجود داشته، اما محمدی که ما میشناسیم، از پدر و مادر به دنیا اومده… یعنی اون همیشه بوده.
ورنر ارهاد:
تمام دانشمندایی که باهاشون کار کردهام، دقیقاً همین دیدگاه رو دارن.
من با هر رویکردی که «دانش خلاق» رو انکار میکنه و میگه همهچیز از پیش موجوده و فقط باید کشفش کنی، مشکل دارم.
این نوع دیدگاه یه مشکل ایجاد میکنه: چرا هیچکس مثل «خالق» یاد نمیگیره؟ یعنی نه از راه کشف، بلکه از راه «آفرینش».
خالقها به مردم دروغ میگن دربارهی نحوهای که یاد گرفتن؛ چون اصلاً یاد نگرفتن – خلقش کردن.
اونا چیزی رو کشف نکردن، چون واژهی «کشف» یه واژهی مفهومیست؛ یه واژهی ارزشگذاریشده در نظام مفاهیم؛ ایدهای که میگه چیزی «وجود داره» در مکان و زمان مشخص، و تو فقط باید بری و پیداش کنی.
اما همون مفهوم، وقتی وارد قلمرو «تجرید» بشی، اصلاً قابلبحث نیست.
اونجا نمیتونی بگی چیزی هست و باید بری پیداش کنی.
در انتهای تجرید، هیچ «شواهدی» وجود نداره.
اما در انتهای مفهوم، فقط شاهد وجود داره.
اینجا در سطح مفهوم، میتونی همهچیز رو اثبات کنی، ولی هیچچیز نمیتونی خلق کنی.
اون بالا، در سطح تجرید، میتونی هرچیزی رو خلق کنی، اما نمیتونی چیزی رو اثبات کنی.
و این برمیگرده به همون جملهی معروف:
«آنهایی که میدانند، نمیگویند – و آنهایی که میگویند، نمیدانند.»
در ادامهی حرفهای جیم، اون گفت فقط میتونی روشنشده بوده باشی – و من با این در یه سطحی موافقم.
تعبیر من اینه که وقتی «میگیریش»، باید رهاش کنی.
چون اگه نگهش داری، تنها چیزی که واقعاً نگهداشتی، یه «مفهومه» – چون فقط مفهومها هستن که میشه نگهشون داشت.
بذار اینطوری بگم:
ما معمولاً تلاش میکنیم از مفهوم به تجربه برسیم، و شاید حتی از مفهوم به تجرید برسیم.
و فکر میکنم همون چیزیه که جیم دربارهی «بار کتابها» گفت.
از نظر من، اومدن از مفهوم به تجربه، حالتیه به نام «شدن» (becoming).
اگه از مفهوم میای، تو در حال شدن هستی.
اما ممکنه تحولی خلق بشه که در اون، جریان زندگی از تجرید بیاد، نه از مفهوم.
چیزی که دربارهی کرمابریشم گفتیم، دقیقاً همین بود: تحول.
من تحول رو اجتنابناپذیر میدونم – با تو، بدون تو، با من، بدون من، چه بخوام، چه نخوام.
مثل اینکه زنان قراره نقش بیشتری در جهان داشته باشن – نظر من مهم نیست، این اتفاق خواهد افتاد.
حالا میتونم با داد و بیداد واردش بشم، یا محترمانه همراهش باشم، یا حتی حمایتش کنم – اما اون اتفاق میافته.
برای من، حالت واقعیِ تحول، حالتیه که فرایند خودش باعث تحول میشه، نه فشار یا اجبار.
اون حالتی که آدم میگه:
«آره، من موفق شدم. یه بار متحول شدم. مدرک فارغالتحصیلیم رو گرفتم و دیگه هیچکس نمیتونه ازم بگیره، چون من دیگه متحول شدهام.»
من عاشق حرفی بودم که جیم زد، چون اگه تو یه مدرک تحول بگیری، احتمالاً میخوای نگهش داری،
و تنها چیزی که نجاتت میده اینه که بتونی رهاش کنی.
چون فقط وقتی که «متحول نشدهای»، میتونی متحول بشی.
اگر الان متحول باشی، دیگه نمیتونی دوباره متحول بشی.
یکی از حضار:
بهنظرم شیوهی آموزش معلمهای خوب – معلم با «میم» بزرگ – اینه که بیشتر به تجربه متکیان، نه به کلمات.
ولی گاهی یه چیزی پیش میاد، یه کسی آمادهی جهش نهاییه، و اونجاست که یه کلمه، یه مفهوم، در زمان مناسب کار خودش رو میکنه.
ورنر ارهاد:
من فکر نمیکنم بشه این وضعیت رو با کلمات ایجاد کرد.
من نمیتونم حقیقت رو بهت بگم؛ فقط میتونم طوری صحبت کنم که خودت حقیقت رو خلق کنی.
اگه بتونم جوری حرف بزنم که تو حقیقت رو خودت بسازی، و بعد یه لحظه برسه که بگی: «آها!» – و حتی من اونجا نباشم، و تو متوجه حضورم هم نشی، اون وقت یعنی موفق شدهام.
در این صورت، من اون رو «از تو نگرفتم»، اما تو اونجا بودی – و من، با اصطلاح خودم، حضور تو رو بهعنوان «فضایی برای خلق یقین» از جانب من، به رسمیت میشناسم.
پس، در یک انتهای طیف، دنیای کلمات هست – و در انتهای دیگه هم، باز دنیای کلمات.
یکی اون چیزیه که بوداییها بهش میگن «وسایل ماهرانه» (skillful means)، و اون یکی فقط «یه مشت حرف.»
یکی از حضار:
چیزی که در مورد نظریهی وسایل ماهرانه به چشمم میاد اینه که وقتی یه معلم خوب یه داستان تعریف میکنه، فکرت این نیست که: «کاش من هم اون تجربه رو داشتم»، بلکه میگی: «آه، من اون تجربه رو داشتم!»
ورنر ارهاد:
بله… این فوقالعادهست.
یکی از حضار:
پس دیگه جداییای بین تو و اون وجود نداره.
جیمز فدیمَن:
یه دوستمون بود که خیلی واضح یادم میاد؛ تازه اومده بود به غرب.
وقتی رسید، یه حس قوی توی من ایجاد شد که باید یه چیزی بهش یاد بدم.
با خودم گفتم: «کاش تو یه زمینهای معلم بودم، چون این آدم واقعاً آمادهی یادگیریه.»
بعد اون از سفرش از این سر کشور تا اون سر کشور برامون گفت، و اینکه هر جا توقف کرده بود و با کسی که یا خودش معلم بود یا یه معلم رو میشناخت وقت گذرونده بود، اون معلم میگفته: «باشه، من قبولت میکنم.»
یه جور آمادگی درونی درش بود – طوری که فقط میدونستی آمادهست که توسط یکی «چیده» بشه، فرقی نمیکرد کی، چون خودش آماده بود.
و این اونقدر نادر بود که واقعاً نمیتونم نمونهی مشابهی بهیاد بیارم.
یکی از حضار:
جیم، مثالت دربارهی معلم و شاگرد برای من مثل تصویر گشتالتِ شیء و پسزمینهست.
میتونی انتخاب کنی که به سوژه نگاه کنی یا به پسزمینه، یا میتونی هر دو رو همزمان ببینی – که فکر میکنم دقیقاً داریم دربارهی همین حرف میزنیم.
توی داستانت بهنظرم شاگرد خودش معلمه، واسه همین من یه کم با این پویایی خطی مشکل دارم.
جیمز فدیمَن:
بذار یه مفهوم دیگه هم از فراشخصی اضافه کنم که از فردریک اشپیگلبرگ یاد گرفتم.
اون میگفت «فراشخصی» رو میتونیم به معنای واقعی کلمه «از میان نقاب» هم بدونیم.
وقتی برمیگردی به اینکه کی داره از پشت نقاب نگاه میکنه، از دوگانگیِ «سوژه-ابژه» فراتر میری، وارد خودِ «گشتالت» میشی.
یکی از حضار:
فکر میکنم همهی افراد حاضر این تجربه رو داشتن که یه جایی بفهمن ما نهتنها «میدونیمش»، بلکه داریم «انجامش میدیم».
و چیزی که برای من جالبه اینه که چرا انقدر سخته که بابتش «اعتبار» بگیری.
در واقع، مسئله بر سر «مسئولیت پذیرفتن»ه – اما ما مسئولیت رو با اعتبار گرفتن یکی میدونیم.
اگه اعتبار بگیری، یعنی باید سرزنش رو هم بپذیری – و هیچکدوممون دلش نمیخواد سرزنش بشه.
بهنظرم اینطوریه که نه لذتِ اعتبار رو میبریم، نه شرم و خجالتِ سرزنش رو، و آخرش هم اصلاً مسئولیتی نمیپذیریم.
از تجربهی شخصی خودم بگم: وقتی لحظههایی پیش میاد که من مسئولیت میپذیرم بدون اینکه دنبال اعتبارش باشم، اونوقت دیگه نگران سرزنش نیستم – و واقعاً از اون لحظه لذت خالص میبرم.
سؤال اینه: چرا مسئولیتپذیری انقدر سخته؟
ورنر ارهاد:
اون حرکت نهایی بازیه! برای من، اصل ماجرا اینه:
آیا واقعاً حاضری مسئولیت «روشن شدن» رو بپذیری؟
همهی ما کسایی رو میشناسیم که همهی داراییهای دنیاییشون رو رها کردن، شهرتشون رو، پدر و مادرشون، بچههاشون، شریک زندگیشون، حتی بخشی از بدنشون رو،
فقط برای اینکه روشن بشن.
اما یه چیز رو هیچوقت حاضر نیستن رها کنن: ایدهی اینکه هنوز روشن نشدهان.
اونقدر براشون دردناک و ترسناکه که ازش دست بکشن.
یکی از حضار:
و در هر صورت، اون لحظه دیروز بوده.
یکی دیگه از حضار:
میشه یه کم بیشتر دربارهی این ترس از روشنشدن بگین؟
ورنر ارهاد:
همین الان گفته شد: روشنشدن، نهایتِ پذیرش مسئولیته.
یعنی دیگه نمیتونی تقصیر رو بندازی گردن هیچکس.
یکی از حضار:
توی ادبیات، بهش میگن «نه ستایش، نه سرزنش.»
ورنر ارهاد:
آره، دقیقاً همینه.
وقتی واقعاً طعم مسئولیت رو بچشی، دیگه چیزی به اسم اعتبار گرفتن معنا نداره.
یعنی تو نمیتونی بابت اینکه چیزها اونطور که هستن هستن، «اعتبار» بگیری – چون اونها همیشه همونطور هستن که هستن.
هرگز بهگونهای دیگه نیستن – و با این حال تو میتونی مسئولشون باشی.
اون چیزی که مردم ازش میترسن همون نوعی از سرزنشه – ولی در واقع حتی از اعتبار گرفتن هم میترسن.
میدونی، با اینکه گاهی چقدر احمق و کوچیک بودم، ولی واقعاً نمیتونم بابت چیزی «اعتبار» بگیرم.
شاید بتونم بار سرزنش رو تحمل کنم، اما اعتبار؟ عمراً!
و شاید یکی از بزرگترین سوءتفاهمهایی که از آموزش est بیرون میآد، همین مفهوم «مسئولیت»ه.
مردم نمیتونن درک کنن که یه جایی هست فراتر از تقصیر، سرزنش، اعتبار و تحسین.
فکر میکنم چیزی که آدمها رو از «روشن شدن» میترسونه، اینه که اون یه موقعیت کاملاً مسئولانهست.
آدمهایی که از آموزش میان بیرون، همون کارهای احمقانهای رو میکنن که قبلش هم میکردن.
فرقش چیه؟ اینکه اون کارها رو بعد از یه مدت رها میکنن.
و بعد میرن سراغ احمقانههای لایهی بعدی، و اونا رو هم بعد یه مدت رها میکنن.
پس، چه زمانی «گرفته باشی»، چه «نگرفته باشی»، احمقانه رفتار میکنی – تفاوت چیه؟
تفاوت توی اینه که وقتی اون الگوهای ناسازنده رو داری تکمیل میکنی، یه حس رضایت، یه حس کامل بودن در زندگی داری –
اما وقتی فقط داری همون الگوها رو تکرار میکنی، اون حس نیست.
پس هدف واقعی آموزش est بهتر کردن آدمها نیست – این یکی از سختترین چیزها برای درک مردمه.
اگه آموزش واقعاً مؤثر بوده باشه، فردی که ازش بیرون میآد، کاملاً بدون تغییر خواهد بود.
حالا یه سری اتفاقات فرعی ممکنه بیفته که مردم راجع بهش حرف میزنن – مثل اینکه حالشون بهتر شده، یا بیماری تیروئیدشون خوب شده و از این جور چیزها – ولی اون هدف آموزش نیست.
آموزش دربارهی «حرکت کردن به جایی» نیست. دربارهی «رشد» هم نیست.
آموزش دربارهی تحوله – تحولی که در اون، فرایند زندگی معکوس میشه.
و اگر این تحول واقعاً رخ بده، اونوقت «جامعه» یا «اجتماع»، نتیجهی طبیعی اون تحوله.
پس آموزش est پایان چیزی نیست – آغاز چیزیه.
و اون چیزی که آغاز میکنه، همون فرایند اجتماع یا همزیستیه.
اما اونوقت، بهجای اینکه تلاش کنی روشن بشی، زندگی میکنی بهعنوان نمود روشنشدگی.